زیباترین مستند جهان زیباترین مستند جهان
مجموعه حیات وحش بی نظیر(حیات)
زیرنویس فارسی محصول ۲۰۰۹
آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 13 دی ماه سال 1388
کشف شراب

انگور سیاه 

 کشف شراب


شامیران فرمانروای خراسان که یکی از خویشان جمشید بود، در شهر هرات به سر می‌‌برد. روزی در دامنة دشتی زیبا «خورگاه (خیمه) شاهی» را برافراشته بودند که ناگهان شاهینی بانگ کنان از آسمان بر زمین نشست. شامیران از دور نگاه کرد؛ ماری تنومند دید که در گردن شاهین پیچیده و با سری آویخته، آهنگ (قصد) آن می‌‌کرد که شاهین را بگزد. شامیران به همراهانش گفت:
ــ ای شیرمردان؛ چه کسی این شاهین را از دست این مار می‌‌رهاند و تیری را به درستی می‌‌اندازد؟
بازان پسر شامیران که بسیار دلیر و نیرومند بود و در آن روزگار، تیراندازی چون او نبود، پای پیش نهاد و گفت:
ــ ای فرمانروا ، کار من است.
خروشی از کمان برخاست؛ بازان تیری انداخت چنانکه سرِ مار را در زمین دوخت و به شاهین هیچ گزندی نرسید. پرندة تیزپرواز که رهایی یافته بود، چند چرخ بر فراز آنها زد و در آسمان ناپدید شد. چند روز گزشت. شامیران در آن دشت، در گشت و شکار بود که ناگاه سایه‌ای بر روی خود یافت. سرش را بلند کرد؛ شاهینی که بر فراز سر او پرواز می‌‌کرد، دور شد و در همان جایی که مار مرده بود، بر زمین نشست. چیزی از منقارش بر زمین انداخت و دمی‌‌ به شامیران نگریست و بانگ برآورد. شامیران به همراهانش گفت:
ــ پنداری این همان شاهین است که از دست آن مار رهانیدیم و برایمان پاداشی آورده؛ زیرا منقار به زمین می‌‌زند. بروید و بنگرید و آنچه یافتید، بیاورید.
چند کس رفتند. شاهین پریده بود و تنها سه دانه در آنجا دیدند. شامیران دانایان و زیرکان را فرا خواند و آن دانه‌ها را به ایشان نشان داد:
ــ با این دانه هایی که شاهین برایمان پیشکش آورده، چه باید کرد؟
همگان همرای شدندکه دانه‌ها را باید کاشت و نیک نگاه داشت، تا پایان سال، چه پدیدار آید. پس شامیران تخمها را به باغبان خویش داد و گفت:
ــ اینها را در گوشه‌ای بکار و گرداگردش را پرچین کن تا چهارپایان راه نیابند. همچنین از گزند مرغان و پرندگان، به دور نگاه دار و همواره مرا از چگونگی‌اش آگاه کن.
نوروز ماه بود. چندی گزشت و شاخکی از این تخمها برجست. باغبان، شامیران را آگاه کرد. او با بزرگان و دانایان بر سرِ آن نهال شدند. همه گفتند:
ــ ما تاکنون چنین شاخ و برگی ندیده‌ایم!
و بازگشتند. چون زمانی دیگر برآمد، شاخه‌هایش بسیار شد و برگها پهن گشت و خوشه خوشه، درآویخت. باغبان نزد شامیران آمد و گفت:
ــ در باغ، هیچ درختی از این خرمتر نیست.
شامیران به دیدار رفت و به جای نهال، درختی پرخوشه دید. شگفت ماند و گفت:
ــ شکیبایی باید کرد تا همة درختان را میوه برسد تا دریابیم میوة این درخت چگونه می‌‌شود.
پس به دانه‌های غوره هم دست نبردند تا پاییز آمد و میوه‌هایی مانند سیب و امرود (گلابی) و انار رسید. شامیران به باغ آمد و دید که تاک مانند اروس، آراسته شده؛ خوشه‌هایش بزرگتر گشته و از سبزی به رنگ شبه (سیاه براق) درآمده بود. دانه‌ها یکایک می‌‌ریختند. یکی از دانایان گفت:
ــ میوة درخت همین است و بیش از این، نخواهد بالید. از آنجا که دانه از خوشه، ریختن آغاز کرد، نشانة سودمندی آبش می‌‌باشد. آبِ دانه‌ها را باید گرفت و در خمره کرد تا چه پدیدار آید.
هیچکس دانه را به دهان ننهاد. می‌‌ترسیدندکه زهر کشنده‌ای باشد. آبشان را گرفتند و در خمره نهادند. چون شیره در «خم» به جوش آمد، باغبان به شامیران گفت:
ــ این شیره به نرمی ‌‌همچو دیگِ بی آتش می‌‌جوشد!
= هرگاه آرامید، مرا آگاه کن.
سرانجام شیره از جوشش بازماند. همگان با دیدن رنگ دل انگیزش خیره ماندند؛ بسان یاقوت سرخ می‌‌تابید. یکی گفت:
ــ بهرة فرجامین این درخت، همین است. اما نمی‌‌دانیم که زهر است یا پادزهر؟!
دیگری گفت:
ــ می‌‌توانیم بگوییم مردی خونی (محکوم به اعدام) را از زندان بیاورند و از این نوشاک به او بدهند تا چه پدیدار آید؟
زندانی را که ترسان از مرگ بود، آوردند و از آن نوشاک دادند. نوشید و کمی‌‌روی، ترش کرد. گفتند:
ــ جامی‌‌دیگر می‌‌خواهی؟
= آری!
باز هم به او دادند. به پایکوبی و آواز و متلک گفتن درآمد! شکوه فرمانروا در چشمش سبک شد و گفت:
ــ یک جام دیگر بدهید و سپس هرچه می‌‌خواهید با من بکنید که مردان، مرگ را زاده اند!
جام سوم را نیز نوشید؛ سرش گران شد و خوابید و تا روز دیگر به هوش نیامد. چون به هوش آمد، وی را نزد شامیران بردند.
ــ آن، چه بود که دیروز خوردی و خویشتن را چگونه می‌‌دیدی؟
= نمی‌‌دانستم که چه می‌‌خوردم؛ اما خوش بود. کاش امروز نیز سه جام دیگر از آن می‌‌یافتم. نخستین جام را به دشواری نوشیدم زیرا مزه اش تلخ بود. اما پس از آنکه در معده‌ام جای گرفت، دلم آرزوی جامی‌‌دیگر کرد. پس از جام دوم شادمانی و طربی در دلم پدید آمد به گونه‌ای که شرم از چشمم رفت و جهان پیشم سبک آمد. پنداشتم میان من و شما هیچ جداگانگی نیست و غمِ همة جهان بر دلم فراموش گشت. و سرانجام با نوشیدن سومین جام از آن نوشاک، به خواب خوش فرو رفتم...
شامیران با شادی و خرسندی، آن زندانی را آزاد کرد و از گناهش درگزشت.


پنجشنبه 9 مهر ماه سال 1388
«جشن مهرگان»

جشن مهرگان خجسته باد

مهر روز از مهرماه برابر با 16 مهر در گاهشماری ایرانی

... می ستاییم مهر ِدارنده ی دشت های پهناور را،
او که به همه ی سرزمین های ایرانی،
خانمانی پُر از آشتی، پُر از آرامی و پُر از شادی می بخشد ...

«اوستا - مهریَشت»

«جشن مهرگان» که در گذشته آن را «میتراکانا» یا «متراکانا»(Metrakana) می نامیدند و در نخستین روز از پاییز برگزار می شد، [1] پس از نوروز بزرگ ترین جشن ایرانی و هندی است در ستایش ایزد «میثرَه» یا «میترا» و بعدها «مهر» که از مهر روز آغاز شده تا رام روز به اندازه ی شش روز ادامه دارد.

ادامه مطلب ...

یکشنبه 8 دی ماه سال 1387
دروغهای تاریخی و شیادان حرفه ای !!

 

دروغهای تاریخی و شیادان حرفه ای

هشدار به جوانان ایرانی

چرا و بوسیله چه کسانی این همه دروغ درباره آئین زرتشت ساخته شده.

 از دکتر خسرو خزاعی(پردیس)

مکیاول سیاستمدار معروف ایتالیائی سده 16 در کتاب «هنر جنگ» مینویسد« اگر بخواهی ملتی را به بردگی بکشی، فرهنگ او یعنی هویت او را درهم بشکن. و اگر فرهنگ او غیر قابل خرده گیری بود، تا آنجا که بتوانی از ابزار دروغ استفاده کن و با دروغ آنرا از پای در بیاور، چون زمانی که ابزار «راستی» را در دست نداری، دروغگوئی بزرگترین عامل پیروزی است» .
این شیوه اتدیشه ای را سده ها پیش از مکیاول، نخست تازیان و سپس تازی پرستان در 00 14 سال گزشته به خوبی ( و با پیروزی نسبی» در مورد ایرانیان برای در هم کوبیدن فرهنگ و هویت آنها انجام داده اند.
امروز باز در برابر پیدا شدن شیفتگی وکشش بی سابقه مردم ایران بویژه جوانان به آئین نیاکان خود، زرتشت، که هسته مرکزی فرهنگ ایران را درست میکند، و به ترس افتادن از گسترش سریع آن ، و برای درهم کوبیدن یا خنثی کردن این کشش، باز شیادان حرفه ای با تیترهای « استاد » ، « مورخ » ، « نویسنده» وارد میدان شده و هر روز از آستین گشاد خود دروغی را خارج کرده و آنرا بسوی مردمانی که از همه جا بی خبر نگه داشته شده ولی پاک و جستجوگر مانده هدف میگیرند.
از 400تا500 نامه ای که هر ماه از ایران به کانون ما میرسد به روشنی بر میاید که دو باره دروغهای کهنه ای که ما فکر میکردیم در دنیای امروز با اینهمه پژوهشهای تازه و پر مغز در باره اندیشه و آئین زرتشت و با این همه ترجمه های خوبی که از تنها کتاب آن بزرگ آموزگار « گاتها» در دست است دیگر بساط این فریبهای 1400 ساله برچیده شده، ولی نه! در برابر این کشش تاریخی که به خانواده ها هم سرایت کرده، و آنهم در حالی که بسیاری از مردم گله دارند که در ایران موبدی برای سدره پوش کردن آنها
( برای اجرای مراسم برای ورود به آئین زرتشت) پیدا نکرده اند باز دروغ پردازان تازی پرست به جنب و جوش ا فتاده اند .
این دروغها دور و بر چند موضوع کهنه که بارها و بارها ساختگی بودن آنها در کتابها و نوشتار های گوناگون ثابت شده میگردند :
دو خدائی بودن آئین زرتشت ، ازدواج با محارم ( نزدیکان) ، حرمسرای شاهان، یکی دو تا از گفته های نیچه فیلسوف آلمانی، افسانه بودن وجود زرتشت ، آتش پرستی در آئین زرتشت ، یاد دادن عقل و خرد بوسیله اسلام به آئین زرتشت ، دوران پیش از اسلام را عهد جهالت نامیدن ...و غیره.
ما در این سرنامه به خوانندگان ارجمند نشان خواهیم داد
که چرا این « دروغهای تاریخی » ساخته شدند و چگونه میتوان با خرد و منطق و با سادگی تمام ساختگی بودن تهمت های یاد شده را به نمایش گزاشت و بدمنشی یا سرسپردگی این دروغ پردازان را ثابت نمود.
معمولاً ، برای اینکه ببینیم یک آئین یا یک دین درباره زندگی ، جهان هستی و شیوه اندیشه و عمل کردن چه دیدگاهی دارد، ما دو منبع یا سرچشمه بنیادین در اختیار داریم : یکی کتابی است که از بنیان گزار آن آئین و دین در دست ماست و دیگری آداب و رسوم پیروان آن آئین و دین می باشد. اگر چیزی خارج از این دو سرچشمه یعنی کتاب بنیان گزار و آداب و رسوم پیروان ، گفته یا نوشته شود مسئولیتش با خود گوینده یا نویسنده خواهد بود .
در مورد بزرگ آموزگار ، زرتشت تنها کتابی که از او بما رسیده و تمام پژوهشگران جهان هم به این نتیجه رسیده اند که واژه به واژه آن کتاب مقدس نزدیک به 4000سال پیش از زبان خود زرتشت بیرون آمده کتاب « گاتها » یا سروده های اهورائی زرتشت است . از سوی دیگر میدانیم که تمام نوشته هائی که در کتاب« اوستا» هستند ، جز گاتها هیچ کدام نه تنها از بزرگ آموزگار ، زرتشت نیست بلکه سده ها پس از او حتی در دوران اسلامی بوسیله نویسندگان گمنام که ما هیج چیزی از آنها نمیدانیم نوشته شده اند. و افزون بر آن بیشتر نوشتارهای اوستا زمانی نوشته شده اند که زبان گاتها بکلی فراموش شده بود . ( مدت 2000سال ) بنابراین نوشتارهای اوستا یا نوشتارهای دیگری که در زمانهای گوناگون نوشته شده اند با اینکه دارای ارزش تاریخی و فرهنگی می باشند ولی هیچ ربطی چه از دور و چه از نزدیک به زرتشت ندارند . و آن بزرگ آموزگار ، نمیتواند مسئولیت آنها را بعهده بگیرد . این موضوع دست کم 200 سال است که روشن شده و همگی بویژه آنهائی که کتاب درباره زرتشت می نویسند و یا درباره این آئین اهورائی گفتگو میکنند از آن آگاه هستند یا باید آگاه باشند.
کتاب اهورائی گاتها یعنی تنها کتاب زرتشت، به بیشتر زبانهای دنیا ترجمه شده و آخرین ترجمه آن هم به زبان فارسی یکماه پیش بوسیله نویسنده این نوشتار از چاپ خارج شد و تا دو ماه دیگر هم ترجمه های انگلیسی و فرانسه آن در اختیار علاقه مندان قرار خواهد گرفت . در این کتاب مقدس، که تنها کتاب آسمانی برخاسته از فرهنگ ایران است، تنها از یک خدای یکتا بنام اهورا مزدا نام برده شده و هیچ خدای دیگری در برابر او وجود ندارد.
واژه اهریمن هم در هیچ کجای این کتاب نیامده و اگر هم آمده بود باز چیزی از اصل مطلب عوض نمیشد.
در این کتاب مهمترین آرمان زرتشت رهائی زمین و جاندارانی که در آن زندگی میکنند از ستم و خشم بیدادگری و آموزش یک زندگی آرام و خوشبخت و ساختن یک جامعه پیشرو و آباد می باشد . در کتاب « گاتها» زرتشت از دو شیوه اندیشیدن، سخن گفتن و عمل کردن گفتگو میکند ، یکی خوب که برراستی استوار شده که جهان را بسوی خوشبختی و شادمانی و انسانها را بسوی اهورا مزدا میبرد و دیگری بد که به دروغ پیوسته است و جهان را بسوی بدبختی و افسردگی می کشاند و از اهورا مزدا دور می نماید .
از سوی دیگر، در میان پیروان زرتشت هم ما هرگز ندیده ایم که یکنفراز آنها بگوید « ما دو خدا داریم » پس این نخستین دروغ تاریخی را چه کسی درآورده ؟ و یا به کدام یک از گفته های زرتشت در گاتها استناد کرده ؟ و برای چه منظور این دروغ را ساخته ؟ خودتان حدس بزنید !
در مورد « ازدواج با محارم » هم ما در هیچ کجای این کتاب مقدس یعنی گاتها ندیده ایم که بگوید مردمان میتوانند با خواهران و براداران خود ازدواج کنند . اصولاً در این کتاب هیچ گاه از زندگی خصوصی مردم سخن گفته نشده تا چه رسد به دستور دادن به این کار یا آن کار. در سروده هفدهم گاتها که دختر زرتشت ( پورچیستا) با یکی از پیروان آن بزرگ آموزگار ، بنام جاماسب ازدواج میکند، زرتشت روی به دختر خود کرده و میگوید: « آنکس را برای همسری خود گزینش کن که به اندیشه نیک و آئین راستی پای بند باشد، پس در این راه، بنام مزدا ، نخست با خرد خود رایزنی نما و از او پرسش کن و سپس با آگاهی و آرامش گزینش نما » ، سپس دربندهای بعدی در برابر عروس و داماد از چگونگی خوشبخت زیستن به آنها گفتگو میکند.
در میان پیروان آئین زرتشت هم ، چه در ایران و چه در هند و چه در هر کجای دیگر ما ندیده و نشنیده ایم که کسی با خواهر و برادر خود ازدواج کرده باشد . و اگر هم بر فرض کرده باشد، نه ربطی به زرتشت دارد و نه« عرش اهورا مزدا به لرزه » درخواهد آمد . مسئول کردار هر کسی هم خود اوست و نتیجه آنهم به خود همان شخص خواهد رسید و نه به شخص دیگری . اهورامزدا میخواهد که مردمان ( و همچنین جانوران و گیاهان ) در این جهان خوشبخت زندگی کنند و شکوفا شوند
و خوشبختی هر کس را در خوشبخت کردن دیگران می بیند . تنها چیزی که در آئین زرتشت بدشمرده شده دروغ و فریب و رنج دادن به مردمان و جانداران می باشد و بس.
پس آن نویسنده شیادی که این موضوع را برای نخستین بار عنوان کرده کیست؟ و شیاد دیگری که بعنوان « استاد و مورخ » آنرا به زرتشت ربط داده چه کسی یا چه کسانی میتوانند باشند؟ بازهم خودتان حدس بزنید .
در مورد « حرمسرای داریوش » هم ما هیچ مدرکی درباره آن که بوسیله ایرانیان نوشته شده باشد نداریم و کسانی که در این مورد چیزی نوشته اند میمون وار از یک عده نویسندگان اروپائی کپی برداشته اند که خود این « نویسندگان » هم از یونانیهای باستان کپی کرده اند. بر هیچکس هم پوشیده نیست که یونانیها در زمان هخامنشیان دشمنان ایران بوده اند و حتی اروپائیان هم «هرودوت» مورخ یونانی را « بزرگترین دروغگوی تاریخ » نامیده اند . همین نویسندگان هستند که اسکندر ی را که جز کشتار و آتش زدن چیز دیگری نمیدانست لقب « بزرگ » میدهند و او را به مقام خدائی می برند و کورش براستی بزرگ را ، فقط « کورش» می نا مند .
امروز روزی است که شما جوانان ایرانی برای نخستین بار پس از 1400 سال تحقیر و توهین این بار را بر دوش خود گرفته و تاریخ خود را از آغاز تا پایان خود بنویسید. مگر آمریکائی یا انگلیسی یا فرانسوی ... تاریخ خود را خود نمی نویسد ؟ چرا تاریخ ایران باید بوسیله غربیان ، تازیان یا تازی پرستان نوشته شود ؟ چرا ایرانی نتواند روزی زنجیرهای بردگی و استعمار فرهنگی عرب را درهم بشکند و فردوسی وار هویت و تاریخ و فرهنگ خود را بازسازی کند و منتظر نشود که این و آن بیگانه با چهره های گوناگون بجای او زحمت این کار را بکشد؟
در مورد نیچه در « نامه ماه» تیر ماه ( جون 2006) مقاله بلند بالایی نوشتیم و خدمات او را به آئین زرتشت ستودیم. ولی خنده ( یا گریه ) آورتر از همه ، آخوندی از قم است که بما می نویسد « اسلام عقلانیت را در آئین زرتشت وارد کرد ! . ما نمیدانیم در برابر اینهمه پرروئی و وقاحت که حتی از مرز شیادی هم گزشته چه بگوییم . امروز ما در دنیا 57 کشور مسلمان داریم ، در کدام یک از این کشورها عقل و خرد حاکم است ؟ آیا زنان را در گرمای 40 درجه تابستان در کفنی سیاه پوشاندن برای شما « عقل » است ، آیا نداشتن تحمل دگراندیش را زمانی که دروغهای شما را بر ملا میکند « عقل » است ؟ یا تمام مسائل در کتاب « حل المسائل » رهبر انقلاب اسلامی آیت الله خمینی همگی با « عقل» برابری میکند؟ یا سنگسار کردن زنان ، دست و پا بریدن مردم ، تازیانه زدن .... همگی با عقل هماهنگی دارد؟ آیا حوریهای بهشتی ، قیر داغ در جهنم در حلق مردم ریختن و غیره همگی از عقل سرچشمه میگیرند؟
نخستین چیزی که ما در آئین زرتشت می آموزیم مفهوم واژه اهورا مزداست و اهورا مزدا یعنی به هستی آورنده خرد و یا همانگونه که فردوسی گفت « خدای جان و خرد » است. پس خدای ما خدای خرد و خدای زندگی است و آن آخوند تازی پرست خیلی کوچکتر از آن است که به ایرانیان درس درباره« خرد » و عقل دهد .
در این مقاله تنها هدف ما هشدار دادن به نسل جوان است که این بار دیگر در دام فریب کاران حرفه ای که با نقاب و چهره های گوناگون و زبانی چرب و نرم ظاهر میشوند نیافتند.
« بازگشت بزرگ » آغاز شده و دیگر ایست نخواهد کرد چون خدای خرد و زندگی با ماست .
دکتر خسرو خزاعی ( پردیس)


 

 

 


سه شنبه 12 آذر ماه سال 1387
دکتر خسرو خزاعی ( پردیس) ؛ چرا ایران عرب نشد؟

سرنامه دکتر خسرو خزاعی ( پردیس)

چرا ایران عرب نشد؟
1400سال مقاومت نیروهای میهنی در ایران در برابر استعمار فرهنگی عرب

زمانیکه ایران، پس از 1300 سال فرمانروائی در پهنه های جهان ، بدست بادیه نشینان تازی از پای در آمد ، تاریکی دهشتناکی به تمام دیار آن رخنه کرد، در نخستین سده آن دوران سیاه، خود برتر انگاری تازیان پیروز و تحقیر روزانه ایرانیان به بالاترین مرزهای خود رسیده بود . سرداران عرب مانند حجاج بن یوسف ، یزیدبن مهلب و قتیبه دهها هزار ایرانی را قتل عام کرده بودند . گرفتن مالیاتهای سنگین همگانی و مالیاتهای سرانه ویژه بنام « جزیه » از کسانی که از ننگ پزیرفتن آئین تازیان سرباز زده بودند کمر ایرانیان را شکسته بود.

ادامه مطلب ...

شنبه 27 مهر ماه سال 1387
یادی از استاد پور داود

 

 

ابراهیم پورداوود (زاده ۱۵ اسفند۱۲۶۴، درگذشت ۲۶ آبان۱۳۴۷)از دانشمندان نامدار ایران و استاد تاریخ و ادبیات ایران پیش از اسلام، شاعر و پژوهشگر آیین زرتشتی و اوستا بود. او نخستین کسی است که پس از هزار و سیصدسال اوستا را به زبان کنونی ایران برگرداند. وی در بازگردانی و تفسیر اوستا بیشتر پیرو بارتولمه بود.

ادامه مطلب ...

جمعه 11 مرداد ماه سال 1387
چرا ایرانیان شکست خوردند ؟

 خسرو خزاعی ( پردیس)

 

دیدگاهی تازه درباره بزرگترین فاجعه تاریخ ایران
اگر ایرانیان روزی بخواهند خود را از زنجیرهای فرهنگ عرب رها کنند باید حتما دلیل درست این شکست را بدانند

سخنرانی دکتر خسرو خزاعی ( پردیس)

ادامه مطلب ...

شنبه 6 بهمن ماه سال 1386
جستاری دراندیشه‌‌های اشوزرتشت

 

جستاری دراندیشه‌‌های اشوزرتشت

 

پیش گفتار

زرتشت نخستین آموزگاری است که راستی و آرامش را برای ما به ارمغان آورده است ،هنگامی که از زرتشت سخن می گوییم نه به......

ادامه مطلب ...

سه شنبه 6 آذر ماه سال 1386
سرود بردگی

سرود بردگی

 

باد های گزنده خواب سنگینم را براشفت وزخم های چرکینم سرباز کرد

و من چون هیولایی در درازترین شب قطبی از عمق انجماد قامت کشیدم

و زانوانم را برای راهی دراز در پی نور گرمی ازمودم

و چشمانم را به دنبال مشرق گمشده در افاق گرداندم

و ذهنم را در جستجوی گذشته کاویدم

چون پلنگی زخمی در بهت خوف برانگیز بیشه ها

در پی یاران گمشده کوه ها را اواز دادم

دشت ها را اواز دادم

و از ابر و باد و اسمان و زمین یاری خواستم

و بر ساحل های متروک گام نهادم

و با هر موج دریا را فریاد کردم

ونام و نشان خود را پرسیدم

و تنها پژواک صدایم را از کوهسار شنیدم

 اما می دیدم که روزگاری از همه این گذرگاه ها گذشته ام

و بر این اب ها پارو زده ام و بر این دشت ها  دانه  افشانده ام

و بر این ساحل ها اتش افروخته ام و بر ستیغ این کوه ها

طلایه سپاهی را در انتظار بوده ام

کم کم به یاد اوردم

که در بامداد مه گرفته عهدی از یاد رفته زاده شده ام!

و همراه افتاب دشت های بسیار پیمودم و در اینجا ،در این دشت یخ زده که به خواب رفته ام

و روزگاری سرسبز بود و بار اور

زادگاه فرزاندم را برگزیدم و با شیر و ببر هم پنجه شدم

و بر اب ها پل بستم و بر بلندی ها خانه ساختم

و به اسبان وحشی لگام زدم و گوسپندانم را در تپه ها چرانیدم و اهن گداختم

 و با خیشم جلگه ها را  بارور کردم

به یاد اوردم که پیش از هر کس نشانه های خود را

در خاک و اب و نور و هوا شناختم

به یاد اوردم که با زرتشت در کوهستان ها همسفر بودم و بر قله ها اتش افروختم

و با او پیام خدا را به دشت ها اوردم و در زمین خود به عدل و داد گری نشستم

و همراه کاوه اهنگر بر ضحاک شوریدم و در البرز همه توانم را در بازوان ارش نهادم

و با تنها تیر ترکشش رهانیدم و در ازمون عفاف سیاوش

بر اتش تاختم و با بیژن  به چاه در افتادم و با رستم از هفت خوان گذشتم

 و با سهراب ناشناس  پنجه در پنجه پدر افکندم و پشتم به خاک

و خنجرش در قلبم نشست

به یاد اوردم که از سند گذشتم  و اسبم را از نیل سیراب کردم و نام خود را بر صخره ها کندم

و باروی هکمتانه را با بازوان خویش از سنگ های سخت پی ریختم و در تطاول اشور

 در رکاب دیااگو به پایمردی ایستادم و در پارس به اسارت اسکندر در امدم

و او شبی مستانه خانه ام را به اتش کشید

به یاد اوردم  که گردونه زمین را به طواف افتاب بردم

وتقویم جهان را با بهار و زمستان همسفر کردم

و جهان را با جاده ابریشم بهم پیوند زدم و در یونان خواب خدایان را براشفتم

ودر بابل رهایی اندیشه را از بند ،فرمان دادم

به یاد اوردم که خدایی داشتم که از او در هراس نبودم و به بردگیش تن ندادم

و خدای من نیز هرگز مرا به بردگی خود فرا نخواند

به یاد اوردم  که خدایی نیافریدم و بتی نساختم و کسی را به بردگی نگرفتم

و تنها ،خاک و اب و نور و هوا را که ایه های راستین و همه هستی بود ستودم

وکتابی داشتم که مرا به روشنایی و پاکی و مهربانی ونیکی دعوت می کرد و

کم کم به یاد اوردم که درتیسغون دشتی که در انجا کتاب های بسیار در اتش می سوخت

 و در زیر بلند ترین تاق دنیا مردانی شقه می شدند و زنانی می گریستند

 و پسرانی ،پشت ها یشان از تازیانه خونین بود

و دخترانی ، دست هایشان به شترها بسته بود و خانه ها می سوخت  و رودی در ان خون روان بود

به یاد اوردم که در کاروان اسیران سرگذشتم را در نی لبکی می دمیدم

و سرودی کهنه را زیر لب زمزمه می کردم و خاک اشنا را بدرود می گفتم

به یاد اوردم در بازار برده فروشان شام و بغداد قرن ها از سرایی به سرایی

و از مولایی به مولایی بخشوده شدم

 بیابانهای جزیره العرب را همپای فیروز ابولولو

پیشاپیش جمازه عبدالرحمان بن عوف بر ریگ های داغ پیمودم

به یاد اوردم که با شهرزاد قصه گو هزار ویکشب بیدار ماندم

و با شه بانو در بیابان های ری غریبانه مدفون شدم

به یاد اوردم که کور و گنگ و عجم در کو چه های مدینه در جستجوی دختران گمشده ام

 هرشب فریاد بی جواب کنیزکان نابالغ را در حجله های خونین زفاف شنیدم

به یاد اوردم که برای پاسداری از عصمت حرمسراها، اخته شدم

به یاد اوردم که به شمشیر گردن نهادم و جزیه دادم

و زمین خود را از فاتحانم به عاریت گرفتم 

و خشم خدای فاتح را بر بردگان فراری دریافتم

به یاد اوردم که جانشینی  خدا را بر زمین در

نرینگان یک دودمان موروثی کردم و بر سر

این ایمان ،هزار بار به شهادت رسیدم

به یاد اوردم که بابک را با خدعه از پای در اوردم و ابومسلم را در پیش پای خلیفه

به خاک هلاک افکندم و نان طاهر را به زهر الودم و منصور را به دار اویختم و یعقوب را در نیمه راه در بیابان ها تنها گذاشتم و پیروان صباح را از

 برج بلند قلعه الموت بر صخره ها پرتاب کردم

و در این قتال اخرین برده نافرمان  به نام کسروی را در ترازوی عدالت

در خون خویش غرقه ساختم واعقاب خود را به بردگی  قاتلان خویش

وصیت کردم به یاد اوردم  به وعده رهایی در رکاب فاتحان خویش جنگیدم و

به پاس ان در شبیخون نهروان خونم به اب نهر در اویخت

به یاد اوردم که به شکرانه ایین تازه سرگذشت خود را از یاد بردم

و با سفالینه ها در عمق خاک پنهان ساختم

 و گذشته را در گوری گمنام و بی نشان به خاک سپردم

و چون کودکی هزاران ساله در شبی که نخستین پدر خوانده ام به یثرب

از نو زاده شدم گریخت

و مادرم  که هرگز او را ندیدم و شیرش را ننوشیدم به گذشته پیوست

و من از پستان شتران و کنیزکان بی فرزند در سلک بردگان خانه زاد  بزرگ شدم

و خاک و اب و نور و هوا را از یاد بردم و به انفال بخشیدم

و خمس دسترنجم را که از ان من بود به وارثان راستینش

که فاتحان میهن پیشین من بودند پنهان و اشکار رساندم

و دریافتم که چندین هزار قرن دیگر مردی موعود برخواهد خاست و به بردگیم پایان خواهد داد  و خدای فاتح که هر سال گوسپندانم را به قربانی می برد

فرشتگانش را به نوازشم خواهد گماشت !

به یاد اوردم به زبانی که به ان هرگز اندیشه ای نداشتم بیش از هزار سال فاتحان خود را ستودم و سیادتشان را بر خود گواهی دادم و پدران گمراه خود را که از روشنایی و پاکی و مهربانی و نیکی

سخن گفته بودند ناسزا گفتم به یاد اوردم که کنج قناعت برگزیدم و

 گنج دنیا را به اهلش واگذاشتم و اموختم که از شادی بپرهیزم

و خیر و شر را استخاره کنم و به سعد و نحس مذعن باشم و از بیماری و مرگ

یا بخششی به برده ای دیگربرهم

اموختم که عفو و صبر پیشه سازم و انتقام و ظفر را

از ان فاتحان خویش بدانم و اینده را از عطسه های فرد و زوج بپرسم

و پای چپ را پیش از راست بردارم و پاکیزگی را با وجب بسنجم و در جنگ خانگی از محلل یاری جویم و شتر را تنها به پاس انکه مرکوب فاتحان بوده است  نفر بخوانم و باور کنم که ماه با اشاره انگشتی دو نیمه شد !

و اسبی بالدار اسمان ها را شبانه پیمود و چلچلگان خدا بت های مکه را

از چشم زخم پیلان ابرهه رهانیدند  اموختم که

 بنده زادگانم را به نام فاتحان خویش بنامم وگستاخیم را با غلام یا قربان در کنار نامشان جبران کنم

تنها صادقی که شناختم کذاب بنامم

برای مردگان به زبانی که هیچ نمی دانند امرزش بخواهم

و خدا را به زبانی که خود نمی دانم بستایم

به یاد اوردم که گور اجداد خود را به اب بستم و برای فاتحان و نوادگانشان مقبره های زر اندود

بپا کردم و در ر ثای انان و اطفال شیر خوارشان بیش از هزار سال گریستم

و بجای فاتحان مرده در سالروز مرگشان هر ساله در جامه عزابر سینه کوفتم

و زنجیر بردگی را خود بر پشت خویش نواختم

به یاد اوردم بیش از هزار سال در مقبره ها بست نشستم و عدالت و ستم را که از فهم من بیرون بود به فتوا دریافتم و ادراک خود را با تقلید و اقتدار جانشین کردم

به تکلیف شرعی بر حامیان خویش شوریدم و با بیداد تقیه کردم

به یاد اوردم که به بردگی خو کردم و در این مشیت ناگزیر

شمشیر چنگیز را به سوهان کشیدم و چرخ اسیای نیشابور را با خونم گرداندم

و به عبرتی جاویدان در جاده ابریشم برجی بلند از استخوان خویش برافراشتم

و دروازه ها را به روی تیمور گشودم و سلطنتم را به حکم تقدیری که ستارگان خبر

می دادند به افغان ها بخشیدم

به یاد اوردم در فتح الفتوح دشمن پا از رکاب رخش برگرفتم

و لگامش را به دشمنان گرسنه سپردم و به ساربانی شتر ها تن دادم

و از سر تسلیم با انان به بیع و شرعی نشستم و در این سودا

رخت رزم از تن کندم و خودم را با د ستارشان و زره ام را با عبایشان و گرزم را با سبحه سد دانه شان معاوضه کردم و کشتزارم را با نهر و چشمه سار به جرعه ای از بهشت موعودشان بخشیدم و در بزم مشان چنگ زدم و دخترکان نورسم را به

 حرم هایشان هدیه بردم

و با هر طلوع سرود بردگیم را به بانگ بلند وصوت خوش

بر سر گلدسته هایشان به اقرار تلاوت کردم 

 

به یاد اوردم

که ازادگی را در سراب های معجزه گم کردم

و دستم را از شمشیر برگرفتم و به دعا برداشتم

و در خانقاه و خرابات عزلت گزیدم و با اشک و اه توشه اخرت انباشتم

و اندوهم را با اب روان و سنگ صبور بازگفتم و جور ارباب بی مروت دنیا را

به روز حشر و حسابی موهوم حوالت دادم و مرگ دقیانوس را

در غارهای میکده به انتظار نشستم و اینک می دانم و اینک می دانم  که ایرانیم من

که از دراز ترین شب قطبی می ایم و روشنایی را با خاطرات کهنه فراموش کرده ام و یارانم اما در خواب ژرف خویش جون صخرهای یخ زده خاموشند و فریاد های من در ها یهوی

بادهای هرزه گم و گور می شوند.


دوشنبه 21 آبان ماه سال 1386
ایران باستان پایه گذار گفت گوی تمدنها

ایران باستان پایه گذار گفت گوی تمدنها

 

 

ایران باستان به‌گواهی‌اسناد، سنگ نبشته ها ودیگر یادمان ‌های تاریخی، بنیان‌‌گذار گفت گوی تمدن‌ها بوده است. کورش بزرگ نخستین آموزگار آموزش گا‌ه‌ها‌ی اخلاقی، سیاسی و  روش کشور‌داری است، که مکتب ایران کهن را برپایه حقوق بشر و علاقه‌های  انسانی استوارنمود. آزادی فردی، دادگری اجتماعی، قدرت ارتش، امنیت کشور، نگاهبانی از مرزها، اعتماد واحترام به فرمانروای کشورها، آزادی اندیشه ودین ، تساوی حقوق و احترام به اقلیت‌ها ، احترام به حقوق وتقدس های ملت‌های تابعه ، پاس داشتن تعهدها و روابط بین الملل ... همه این‌ها جزو برنامه‌های کوروش بوده است. "مهم ترین انگیزه از دیدگاه نخستین بنیان گزار این شاهنشاهی، تشکیل دولتی نیرومند با مرزهای ایمن وقابل کنترل بدون صرف نیروهای نظامی بیش از حد ویا هزینه های خارج از اندازه بود بدین ترتیب برای نخستین بار در تاریخ توجه به استراتژی و مرزهای تضمین شده طبیعی برای جلوگیری از تخریب های وسیع و کشت وکشتارهای بی رحمانه به وسیله کورش پدید می اید وکم وبیش تا پایان دولت هخامنشی به جز مرزهای متزلزل دریای اژه از استواری وقدرت دفاعی واستراتژیک برخوردار  می شود. دوران کوتاه شاهنشاهی کورش پیش از ان که صرف کشور گشایی وجنگ های بی حاصل گردد صرف ایجاد مرزهای طبیعی واستراتژیک برای ایجاد یک شاهنشاهی وسیع مبتنی بر عدالت بر اساس معیارهای جهان کهن- گردید ونخستین شاهنشاهی در جهان سرانجام جان خویش را بر سر این کار نهاد"(1)  برای هرایرانی جای بسی سرافرازی است که امروز پس از چندین سده، نخستین اعلامیه حقوق بشر، برسردرکاخ سازمان ملل چشم همه بینندگان رابه خود جلب می کند. (2 ) ویادر بسیاری از کشورها و از جمله در میدان اصلی سیدنی مجسمه کورش ( به دست یاری سرور گرامی هومر ابرامیان سرپرست بنیاد فرهنگ ایران در استرالیا )سرافرازانه وجاوید بر پاداشته می شود . باید یاد اور شد که غرب به پیروی و تاسی از یادمان کورش ، نخستین مجموعه حقوق بشرش را که دارای 30 ماده بود در سال1948تنها سه سال پس از جنگ دوم جهانی  نوشت.

ترجمه وانتشار فرمان کورش پرده از نادانسته‌های بسیار برداشت و به زودی به عنوان « منشور آزادی» و«‌نخستین منشور جهانی حقوق بشر» شهرتی عالمگیر یافت و نمایندگان و حقوق‌دانان کشورهای گوناگون جهان درسال 1348خ (2528کورشی )با گردهمایی درکنار آرامگاه کوروش از او به نام نخستین بنیان گزار حقوق بشرجهان یاد کردند و او را ستودند. (3)

 این اعلامیه نمونه آشکاری از اندیشه‌ای والا، روح انسانی  و عظمت فکری که به صورت فرمان سیاسی به نام آزادی بشر ، احترام به باورها ورسوم ملت ها از هرقوم و دسته ، از هررنگ ، نژاد و دین درآن دوران است که هنوز نیمی ازبشریت  در تاریکی مطلق به سرمی بردند.(4) ویل دورانت در کنار تحریف های تاریخ مربوط به ایران اعتراف می کند به این که کورش باورها و اندیشه ملت ها را پاس می داشت ولی شرط پذیرفتن ان ها در گستره پادشاهیش این بود که در نیایش گاه های خویش قربانی کردن جانداران به ویژه قربانی انسان نداشته باشند .  این استوانه فرمان کوروش بزرگ را باستان شناسی کلدا نی به نام هرمزد رسام در 1879م که گروه باستان‌شناسی انگلیسی دربابل کاوش‌هایی می‌کرد درمیانه ویرانه‌ها یافت و اکنون اصل آن درموزه بریتانیا نگهداری می شود. متن استوانه کورش را« ا.ل اُپنهایم » درسال 1955 با نهایت ژرف نگری  برگردان  کرده که در کتاب متن خاورمیانه باستان چاپ شد. البته پیش از او«راولینسن/ralinson» کاشف رمز نبشته میخی فارسی باستان، «ویسباخ» ، «ریختر» و پس از ان نیز بسیاری دیگر متن را تکرار و کامل‌تر کردند.  

اهمیت گسترش  این منشور هنگامی روشن می شود که سنگ نوشته ‌های پادشاهان و فرمانروایان همزمان او از جمله آشورِبانی پال پادشاه آشور بررسی شود، در  سنگ نگاره  اشور بانی پال ا مده : .... من زیگورات شوش را که با آجرهایی از سنگ لاجورد لعاب شده بود شکستم ، معابد ایلام رابا خاک یکسان کردم و خدایان و الهه‌هایشان رابه باد یغما دادم... ندای انسانی و فریاد‌های شادی به دست من از آنجا رخت بربست پادشاهان عرب راکه به اسارت من درآمدند به ناو کشی وگل کشی وادار نمودم و کلاه بیگاری برسرآنها نهادم .(5) منشورکورش هخامنشی پیش کشی است از سرزمین ایران برای جهانی که از جنگ و خشونت خسته است و از آن رنج می‌برد. مشهورترین بخش منشور کورش بزرگ بدین گونه آغاز می‌شود: "منم کورش، پادشاه جهان، پسرکمبوجیه پادشاه بزرگ ، نواده کورش شاه انشان، نبیره چیش پیش شاه بزرگ، آنگاه که من مانند یک دوست بدون جنگ و پیکار به بابل پای گذاشتم همه مردم گام‌های مرابا شادمانی پذیرفتند. ودر بارگاه پادشاهان بابل  برتخت شهریاری نشستم ، من هرگز پادشاهی خویش را بر هیچ ملت تحمیل نخواهم کرد  مردوک سرور بزرگ دل های پاک مردم بابل  را متوجه من کرد  زیرا من او را ارجمند داشتم  .ارتش بزرگ من با اشتی و ارامش به بابل  شدند ، من به هیچ کس اجازه ندادم که سرزمین سومر واکد را دچار هراس کند . نگذاشتم رنج وازاری به مردم این شهر وارد اید.   وضع داخلی بابل و جایگا‌ه‌های مقدسش قلب مرا تکان داد، من برای اشتی کوشیدم، من برده داری را برانداختم  وبه بدبختی آنها پایان بخشیدم، فرمان دادم که هیچ کس اهالی شهررا گزندی نرساند، من تا روزی که به یاری مزدا پادشاهی می کنم نخواهم گذاشت که مردان و زنان رابه عنوان  غلام و کنیز بفروشند و نخواهم گذاشت کسی مال غیرمنقول  یا منقول دیگری را با زور یا به‌نحو دیگر بدون پرداخت بهای آن وجلب رضایت صاحب مال تصرف نماید. من فرمان دادم که همه مردم در اندیشه و باور و در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. پادشاهانی که درهمه ممالک عالم بودند و پادشاهان غرب همگی هدایای زیادی آوردند و در بابل مرا بزرگ داشتند. من همه شهرهایی راکه ویران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نیا‌یش گا‌ه‌ها‌یی که بسته شده بودند را بگشایند. همه مردمانی که پراکنده و آواره شده بودند رابه جایگا‌ه‌ها‌ی خود برگرداندم و خانه‌های ویران را آباد کردم، همه مردم رابه همبستگی فراخواندم، پیکره خدایان سومر و اکد را بی‌آسیب به درگاه ‌ها‌ی ‌آنان که شادی دل نام دارد بازگرداندم. باشد دل‌ها شاد گردد، بشود، خدایانی که آنان رابه جایگاه‌های ورجاوند نخستین شان باز گرداندم هرروز درپیشگاه خدای بزرگ برایم زندگانی بلند خواستارباشند. بشود که سخنان پر برکت و نیک خوا‌هانه برایم بیابند. بشود که آنان به سرور من مردوک بگویند: برای کورش ، پادشاهی که ترا گرامی می‌دارد و پسرش کمبوجیه ، جایگاهی در« سرای سپند» آرزوکن. من تلاش کردم برا ی همه مردم جایگا هی آرام فراهم سازم وآشتی وآرامش را به تمامی مردم بخشش کنم." (6)                                                                        

 

زیرنویس:

 1.محمود ابادی ،اصغر - پژوهش هایی در تاریخ وفرهنگ وسیاست ایران باستان (دفتر پارینه)- برگ 22-بخش چکیده- نشر مهز یار- اهواز  چاپ نخست 1378

.2نسخه بدلی از منشور به عنوان کهن ترین فرمان شناخته شده تفاهم و همزیستی ملت‌ها در سازمان ملل متحد نگهداری می‌شود. این کتیبه درفضای بین تالار اصلی شورای امنیت و تالار قیومت جای دارد.

 

3. صفی زاده، فاروق- از کوروش هخامنشی تا محمد خاتمی -  نشرگفتمان- تهران 1378- برگ 242

4. سامی ،علی پاسارگاد پایتخت وارامگاه کورش هخامنشی - به کوشش دکترغلامرضا وطن دوست. نشر: بنیاد فارس شناسی برگ230

5.اسکویی، ناصر  کورش نابغه بزرگ تاریخ -انشر بوعلی -1376- برگ25

6.برای اگاهی از متن کامل نگاه کنید به : فره وشی، بهرام – ایرانویج- نشر دانشگاه تهران 1374- برگ(86-81) 15 و  سامی ، علی همان - برگ 232-230 .

 

سرچشمه ها:

 

  1. اسکویی ، ناصر- کوروش نابغه بزرگ تاریخ نشر بوعلی 1376
  2. بیژن ، اسدالله سیرتمدن و تربیت درایران باستان نشر ابن سینا 1316
  3. سامی ، علی- پاسارگاد پایتخت و آرامگاه کوروش هخامنشی به کوشش و بازیگری دکتر غلامرضا وطن دوست نشر: بنیاد فارس شناسی چاپ نخست 1375 .
  4. صفی زاده ، فاروق ازکوروش هخامنشی تا محمد خاتمی نشرگفتمان تهران 1378
  5. فره وشی ، بهرام- ایرانویج انتشارات دانشگاه تهران 1370
  6. کریمی بختیاری ، سیروس ازآفرینش تا یزدگرد( تاریخ ایرانیان به روایت شاهنامه‌) نشر آفتاب هنر- چاپ نخست بهار 1378.
  7. محمود ابادی ، اصغر -پژوهش هایی درتاریخ،فرهنگ و سیاست ایران-نشر مهزیار- چاپ نخست  1378
  8.  مشکور، محمد جواد- ایران زمین نشراشراقی 1336.
  9. منصوری،ذبیح ا... سرزمین جاوید پوشینه: ا نشرزرین .

لیلا حاج عابد 


سه شنبه 17 مهر ماه سال 1386
فردوسی توسی

                                   ferdowsi toosi

                               ندانی که ایران نشست منست             جهان سر به سر  زیر  دست منست

                              هنر   نزد  ایرانیان  است و  بـــس             ندادند   شـیر    ژیان     را    بکــس

                               همه   یکدلانند   یـزدان   شناس             بـه   نیکـی  ندارنـد  از  بـد   هـراس

                              دریغ است ایـران که ویـران شــود             کنام     پلنگان   و  شیران    شــود

                               نبـاشد  چـو ایـران  تن  من مـبـاد            چـنین  دارم   از   موبد   پــاک   یـاد

                              همـه روی  یکسر  بجـنگ  آوریــم            جــهان بر   بـداندیـش   تنـگ   آوریم

                               همه سربسر تن به کشتن دهیم            بـه از آنکه  کشـور به دشمن دهـیم

                              چنین  گفت  موبد   که مرد   بنام            بـه از زنـده  دشمـن بر او  شاد  کام 

                             اگر  کشــت  خواهــد  تو را روزگــار           چــه  نیکــو تر  از  مـرگ  در کـــار زار


   1      2      3      4      5      6      7    >>
عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
دی 1388
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30    
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری



تعداد بازدیدکنندگان : 248228

 ارتباط آنلاین با مدیریت سایت