شامیران فرمانروای خراسان که یکی از خویشان جمشید بود، در شهر هرات به سر میبرد. روزی در دامنة دشتی زیبا «خورگاه (خیمه) شاهی» را برافراشته بودند که ناگهان شاهینی بانگ کنان از آسمان بر زمین نشست. شامیران از دور نگاه کرد؛ ماری تنومند دید که در گردن شاهین پیچیده و با سری آویخته، آهنگ (قصد) آن میکرد که شاهین را بگزد. شامیران به همراهانش گفت:
ــ ای شیرمردان؛ چه کسی این شاهین را از دست این مار میرهاند و تیری را به درستی میاندازد؟
بازان پسر شامیران که بسیار دلیر و نیرومند بود و در آن روزگار، تیراندازی چون او نبود، پای پیش نهاد و گفت:
ــ ای فرمانروا ، کار من است.
خروشی از کمان برخاست؛ بازان تیری انداخت چنانکه سرِ مار را در زمین دوخت و به شاهین هیچ گزندی نرسید. پرندة تیزپرواز که رهایی یافته بود، چند چرخ بر فراز آنها زد و در آسمان ناپدید شد. چند روز گزشت. شامیران در آن دشت، در گشت و شکار بود که ناگاه سایهای بر روی خود یافت. سرش را بلند کرد؛ شاهینی که بر فراز سر او پرواز میکرد، دور شد و در همان جایی که مار مرده بود، بر زمین نشست. چیزی از منقارش بر زمین انداخت و دمی به شامیران نگریست و بانگ برآورد. شامیران به همراهانش گفت:
ــ پنداری این همان شاهین است که از دست آن مار رهانیدیم و برایمان پاداشی آورده؛ زیرا منقار به زمین میزند. بروید و بنگرید و آنچه یافتید، بیاورید.
چند کس رفتند. شاهین پریده بود و تنها سه دانه در آنجا دیدند. شامیران دانایان و زیرکان را فرا خواند و آن دانهها را به ایشان نشان داد:
ــ با این دانه هایی که شاهین برایمان پیشکش آورده، چه باید کرد؟
همگان همرای شدندکه دانهها را باید کاشت و نیک نگاه داشت، تا پایان سال، چه پدیدار آید. پس شامیران تخمها را به باغبان خویش داد و گفت:
ــ اینها را در گوشهای بکار و گرداگردش را پرچین کن تا چهارپایان راه نیابند. همچنین از گزند مرغان و پرندگان، به دور نگاه دار و همواره مرا از چگونگیاش آگاه کن.
نوروز ماه بود. چندی گزشت و شاخکی از این تخمها برجست. باغبان، شامیران را آگاه کرد. او با بزرگان و دانایان بر سرِ آن نهال شدند. همه گفتند:
ــ ما تاکنون چنین شاخ و برگی ندیدهایم!
و بازگشتند. چون زمانی دیگر برآمد، شاخههایش بسیار شد و برگها پهن گشت و خوشه خوشه، درآویخت. باغبان نزد شامیران آمد و گفت:
ــ در باغ، هیچ درختی از این خرمتر نیست.
شامیران به دیدار رفت و به جای نهال، درختی پرخوشه دید. شگفت ماند و گفت:
ــ شکیبایی باید کرد تا همة درختان را میوه برسد تا دریابیم میوة این درخت چگونه میشود.
پس به دانههای غوره هم دست نبردند تا پاییز آمد و میوههایی مانند سیب و امرود (گلابی) و انار رسید. شامیران به باغ آمد و دید که تاک مانند اروس، آراسته شده؛ خوشههایش بزرگتر گشته و از سبزی به رنگ شبه (سیاه براق) درآمده بود. دانهها یکایک میریختند. یکی از دانایان گفت:
ــ میوة درخت همین است و بیش از این، نخواهد بالید. از آنجا که دانه از خوشه، ریختن آغاز کرد، نشانة سودمندی آبش میباشد. آبِ دانهها را باید گرفت و در خمره کرد تا چه پدیدار آید.
هیچکس دانه را به دهان ننهاد. میترسیدندکه زهر کشندهای باشد. آبشان را گرفتند و در خمره نهادند. چون شیره در «خم» به جوش آمد، باغبان به شامیران گفت:
ــ این شیره به نرمی همچو دیگِ بی آتش میجوشد!
= هرگاه آرامید، مرا آگاه کن.
سرانجام شیره از جوشش بازماند. همگان با دیدن رنگ دل انگیزش خیره ماندند؛ بسان یاقوت سرخ میتابید. یکی گفت:
ــ بهرة فرجامین این درخت، همین است. اما نمیدانیم که زهر است یا پادزهر؟!
دیگری گفت:
ــ میتوانیم بگوییم مردی خونی (محکوم به اعدام) را از زندان بیاورند و از این نوشاک به او بدهند تا چه پدیدار آید؟
زندانی را که ترسان از مرگ بود، آوردند و از آن نوشاک دادند. نوشید و کمیروی، ترش کرد. گفتند:
ــ جامیدیگر میخواهی؟
= آری!
باز هم به او دادند. به پایکوبی و آواز و متلک گفتن درآمد! شکوه فرمانروا در چشمش سبک شد و گفت:
ــ یک جام دیگر بدهید و سپس هرچه میخواهید با من بکنید که مردان، مرگ را زاده اند!
جام سوم را نیز نوشید؛ سرش گران شد و خوابید و تا روز دیگر به هوش نیامد. چون به هوش آمد، وی را نزد شامیران بردند.
ــ آن، چه بود که دیروز خوردی و خویشتن را چگونه میدیدی؟
= نمیدانستم که چه میخوردم؛ اما خوش بود. کاش امروز نیز سه جام دیگر از آن مییافتم. نخستین جام را به دشواری نوشیدم زیرا مزه اش تلخ بود. اما پس از آنکه در معدهام جای گرفت، دلم آرزوی جامیدیگر کرد. پس از جام دوم شادمانی و طربی در دلم پدید آمد به گونهای که شرم از چشمم رفت و جهان پیشم سبک آمد. پنداشتم میان من و شما هیچ جداگانگی نیست و غمِ همة جهان بر دلم فراموش گشت. و سرانجام با نوشیدن سومین جام از آن نوشاک، به خواب خوش فرو رفتم...
شامیران با شادی و خرسندی، آن زندانی را آزاد کرد و از گناهش درگزشت.






